کویر است و حکایت آدمی. کویر است و تجربه ی دوباره ی انسان شدن در رقص و پایکوبی صوفی وار شن ها. حس دوباره غربت آدم فرو آمده از عرش بر فرش. غربتی که آدمی در غروب خورشید، در سینه ی کویر می جوید و چون یافت آنگاه از خود بیخود می شود. آری کویر همه نشانه است. نشانه ای از بود و نبود. در کویر تو می مانی و "تو". تو و "تو"ی خدایی ات. در کویر خاکی دلت جدا می شود از هر چه خاک است. اینجا خبری از جوی های عسل نیست. خبری از درختان پر میوه نیست. اینجا دنیای خاکی زرق و برق ندارد. اینجا تو می مانی و حس خدای ات. عجب حس غریبی دارد با کویر دم خور بودن...