باز هم خسته ام!
باز هم شانه های ضعیفم اندوهی می کشند به سنگینی ایران
نمی دانم باید بگریم یا فریاد بزنم
هیچ نمی دانم! نمی دانم صدایم را خواهی شنید آن لحظه که در اجتماع تنهایی در گوشه ای حیران مانده ام
من برای ایرانم اشک می ریزم و فریاد می زنم
برای هموطنانی که چماق نادانی می زنند و می خورند
من ایستاده ام تا نگذارم سیاه جامه گان برای وطنم مرگ را جار بزنند
مرگ شعور را!
مرگ آزادی را!
من ایستاده ام
نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26  توسط رضا سالیانی
|

