یک کادر بسته ، فقط سیاهی و باز هم سیاهی
یک تصویر مبهم از یک اندوه، نمایی کوچک به بزرگی یک واقعیت
اندکی نور بایست تا چهره کودکی مظلوم از پس ظلمت نمایان شود
براستی چه تفاوتی است میان من و او
برق چشمهایش گواه ازشرقی بودنش دارند
راستی! اینجا کجاست؟
مگر نه اینست که خورشید از شرق طلوع می کند پس چرا اینجا را ظلمت فرا گرفته است
وای خدای من! اینجا ایران است،سرزمین من و تو
سرزمینی با تاریخی به قدمت حافظه
پس چرا از آن قدمت در اینجا خبری نیست
آری اینجا ایران است! براستی بر این سرزمین چه گذشته ؟
در ذهنم هیاهوهای روزگار یکی پس از دیگری نقش می بندد. هیاهویی به قدر یک ادعا،ادعا و باز هم ادعا
2500 سال سلطنت که طرفدارانش یک سر از عظمت و توفیقات آن یاد می کنند و مدعی فردا هستند
27 سال جمهوری اسلامی که قرار بود عدالت تمام زوایای آشکار و پنهان جامعه را در بر گیرد
و ما که در گوشه ای از آن به دنبال دموکراسی روضه ها می خوانیم
مجموعه همه اینها می شود یک اتاق تاریک،دریک روستای فراموش شده در گوشه ای از این آب و خاک
براستی مردم آن روستا از وجود جامعه مدنی مطلع اند یا از وجود عده ای تحت عنوان اصلاح طلب،اصولگرا و یا جدیداً اصولگرای اصلاح طلب ؟
راستی! آیا می دانندحقوق بشر یا همان حقوق بومی خودمان یعنی چه؟و آن واژگان کدام گوشه از این محرومیت را شامل می شود
بعید است بدانند زیرا آنان حتی از عنایات صدا و سیما و خبرهای یک سویه اش هم محرومند چه برسد به روزنامه و مجله و ...
بدرستی من نمی دانم دولتهای پیشین برای این گروه از مردم چه کرده اند. من نمی خواهم بدانم هر کدام از جریانهای سیاسی موجود در نظام چه درصدی از این محرومین را تامین نموده اند.
اما می دانم واقعیت چیزی فراتر از شعار است.واقعیت یعنی این جمله محرومین در کشور ما بسیارند و ما همچنان در بوغ و کرنا می کنیم دستاوردهایمان را
من فقط یک چیز می دانم و آن نیاز به عزم همه جانبه برای نور تاباندن به آن اطاق تاریک است تا شاید چهره خندان آن کودک زیبا روی ایرانی برای همگان نمایان شود
حال که داعیه عدالت باز در جامعه رونق گرفته و حال که دولت، صفت "خادم محرومین" را برای خود گزیده است باید نشان دهند واقعیت آنچه را که ادعا نموده اند

