تبليغاتX
یار دبستانی

اندیشه ات از آن  "خود" است.

پس چنان بیاندیش که "خود"ات می خواهد.

نه برای "من"ات و نه برای "دیگران".

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/01/10  توسط رضا سالیانی  | 


بسیاری از وقت ها دوست داری بنویسی اما دل و جان ات تو را یاری نمی دهند.

می خواهی سخن بگویی ولی زبان ات را در کام نمی یابی.

اصلاْ می خواهی بیاندیشی ، اما خود را از آن هم محروم می بینی.

سخنان ات چون وزنه ای گران بر دوش ات سنگینی می کنند اما نمی توانی از این بار شانه خالی کنی.

به راستی چگونه می خواهی بنویسی؟

آنگاه که اندیشه را به سلاخ خانه خودکامگی سپرده اند.

و آنگاه که تقوای قلم ات را به بهانه تقوایی دروغین ربوده اند.

راستی! قلم ات کجاست؟

آیا هنوز هم در اسارت باقی است.

راستی! سزای بی تقوایی چیست؟ 

گویا زمان زیادی است که من نیز به این درد مبتلا گشته ام. شاید هم با خود قهر کرده ام. نمی دانم! اما

دلیل هر چه است، موجب شده عادت گذشته خویش را ترک کنم.

راست است که می گویند: "ترک عادت به موجب مرض است."

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/01/10  توسط رضا سالیانی  | 


گاهی، تنها یک اشاره از عشق کافی است تا انسانی را شاعر کند.

                                               افلاطون

نوشته شده در  چهارشنبه 1384/01/10  توسط رضا سالیانی  | 


باز هم پدیده قرن، باز هم فوتبال و مهم تر از آن شور و هیاهوی فوتبال.

امروز تیم ملی فوتبال کشورمان در یک بازی زیبا و حساس به پیروزی دست یافت. به هیچ وجه قصد ندارم

در مورد تاکتیک و دیگر مسایل فنی این دیدار تفسیری بنویسم که مثلاْ اگر فلان بازیکن بازی می کرد ۴۰

تا گل بیشتر می زدیم یا اگر فلانی تعویض نمی شد گل نمی خوردیم و از این نوع مسایل، زیرا از چنین

تخصصی محروم می باشم.

آنچه مرا دل مشغول خود کرده موضوعی فراتر از این مباحث است. شاید حواشی این نوع مسابقات از

منظر دیگری قابل بحث و توجه باشد و آن چیزی نیست جز بهره برداری های سیاسی ، دینی از این موع

مسابقات.

در سالهای اخیر هرگاه تیم ملی فوتبال کشورمان در مسابقه ای شرکت داشته است دو گروه سیاسی

تلاش نموده اند از این موضوع به نفع خود بهره برداری نمایند.

یکی از این گروه ها اپوزسیون خارج از کشور بوده است که غالباْ با تهییج مردم برای به هم زدن امنیت

شهر ها بخصوص بعد از مسابقات یا تشویق برای دادن شعارهای سیاسی در حین برگزاری مسابقه

خودنمایی کرده است. بی شک بهترین فرصت برای این عده پس از شکست های تیم ملی مهیا می

شود تا با استفاده از ابزار احساسات مردمی، همه دلایل شکست را متوجه بی کفایتی مسئولان

سیاسی نظام نمایند.

اما روی دیگر سکه در داخل نظام شکل می گیرد. غالباْ در رویه موجود کامیابی های تیم ملی به پای

غیرت و وفاداری بازیکنان این تیم به نظام سیاسی کشور نوشته می شود. از طرف دیگر اصولاْ این پیروزی

ها با امدادهای غیبی گره می خورد که در جای خود در خور تأمل است.

اهمیت این موضوع که می بایست از اینگونه موقعیت ها برای بالا بردن همگرایی ملی و حس میهن

دوستی استفاده نموده ـ این مظاهر غرور را در ویترین بین المللی قرار داد ـ و به دوستی های بین دول

کمک کرد، دور از نظر نبوده است. لیکن آنچه در اینجا و بخصوص در مسایل دینی مورد غفلت واقع می

گردد تبعات شکست های احتمالی و نقش آن در سر خوردگی ملی و دینی است.

آیا نمی بایست نگران این مطلب بود که جوان پر احساس و فوتبال دوست پس از شکست تیم اش، دچار

این توهم گردد که "نقش همان امدادهای غیبی که موجب پیروزی های قبلی می شد در این شکست

چیست؟" آیا این احتمال پیش نمی آید ـ همانطور که تاکنون به دفعات پیش آمده ـ عده ای از جوانان

ورزشکار و غیرتمند این مرز و بوم به بی غیرتی و خیانت متهم گردند.

آیا بهتر نیست اجازه بدهیم این نوع پدیده ها در حد یک مسابقه ورزشی با هیجانات خاص خود، باقی

بماند.

آیا بهتر نیست همه چیز را دچار سیاست زدگی نکنیم، یا حداقل از شدت آن بکاهیم.

بی شک پیروزی تیم ملی کشورمان عیدی خوبی بود که در آغازین روزهای سال جدید تقدیم ایرانیان شد

و به یقین موجب شادی بسیاری را فراهم آورد.

نوشته شده در  جمعه 1384/01/05  توسط رضا سالیانی  | 


تیغه یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت: «هنگام افتادن چه سر و صدایی می کنی! همه رویاهای

زمستانی مرا به هم می ریزی.»

برگ بر آشفت و گفت: «ای فرومایه ی فرو نشین! موجود بی آواز و بد خلق! تو در هوای بالا زندگی نمی

کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی.»

آنگاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت. چون بهار رسید باز بیدار شد و یک تیغه ی گیاه بود.

هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی او می ریختند، زیر لب با

خود می گفت: «وای از دست این برگ های پاییزی! چه سر و صدایی می کنند! همه ی رویاهای

زمستانی مرا به هم می زنند.»

                                                                        جبران خلیل جبران

نوشته شده در  جمعه 1384/01/05  توسط رضا سالیانی  | 


امسال باز هم سال، تحویل شد. باز هم لحظه موعود رسید و باز هم سپری شد.

چه لحظه پر عظمتی بود آن روز. کودک، جوان و پیر، همه و همه مبهوت این تحول در خود شکفتند، حتی

آنان که خود را بی توجه وانمود می کردند.

هر کسی در گوشه دل خویش لانه ای ساخته بود و پر کشیده بود به آسمان.

هر کسی درد و دلی داشت. نجوایی می کرد. وای که چه لحظه ای بود آن روز.

من هم در آن لحظه آنجا نبودم. آری من هم پر کشیده بودم در رویاهایم. راستی که چه پرواز دل انگیزی

بود.

من باز هم خیال پرواز در سر دارم. من باز هم نیت عاشقی دارم. ای کاش لیاقتش را می یافتم.

آری،هنگام دعا کردن مردم را از یاد مبرید.

همه محتاج دعاییم.

همه نیازمند توجهیم.

همه خواستار رحمتیم.

آری ما هم بنده کوچک خداوندگاریم.

یک گل سرخ تقدیم همه شما باد.

نوشته شده در  پنجشنبه 1384/01/04  توسط رضا سالیانی  | 


سال ۱۳۸۳ به پایان رسید.

سال ۱۳۸۳ گذشت و ما نیز با او عبور کردیم. زمانه هر چه بود از خوبی ها و زشتی ها، از خوشی ها و

اندوه ها، از باید ها و نبایدها در سال ۱۳۸۳ جا گذاشت و خود ونیز ما را به سال ۱۳۸۴ سپرد.

نمی دانم بایست خوشحال بود یا اندوهگین. باید از خود راضی بود یا ناراضی.

بی شک خوشحالی ما میراث لحظات مبارکی بود که می بایست از آن بهره می بردیم که بردیم. لحظاتی

مملو از احساس شیرین دوست داشتن، عشق ورزیدن و خیر خواه بودن. اینها همه والاترین نعمت های

خداوندگار بود که ما شاکرانه،شکر آنها را بجای آوردیم.

و اندوهگین خواهیم بود به تاوان همان لحظات عزیزی که ما بی بهره از آن گذشتیم. زیرا خویش را محروم

کردیم از سه گوهر متعالی. براستی همان لحظه اندوهگین شدیم که دریغ کردیم تبسمی و گذشتی را.

ای کاش می دانستیم این دنیا لحظه گذر است و ما در آن میانه هیچ.

ای کاش می دانستیم هر آنکه لایق خلقت و بندگی بوده، پس سزاوار دوست داشتن است.

ای کاش می دانستیم هر آنچه از ما به نیکی می ماند خیر است و عشق است و محبت ورزیدن.

آری، هر چه از خیر و شر بود، گذشت. 

اینک که به لطف خداوندگار، گاه مقدس تحول بر سفره این خوان فراهم آمده.ما نیز فرصت را مغتنم

شمرده از این میوه بهشتی می چشیم تا باشد که به مدد خداوند احوال شر و اندوهگینمان به خیر و

خوشی بدل گردد.

سال نو مبارک

نوشته شده در  سه شنبه 1384/01/02  توسط رضا سالیانی  | 


«آنگاه که بهار سرود خود را سر می دهد،

مردگان زمستان بر می خیزند،

کفن را دور می اندازند و به پیش می تازند.»

                                                                                             جبران خلیل جبران

نوشته شده در  دوشنبه 1384/01/01  توسط رضا سالیانی  | 


دوستان عزیزم سلام

بی شک بسیاری از ما سرود زیبای یار دبستانی رو به گوش شنیده ایم،اما یقین دارم شما نیز همچو من اعتقاد دارید یار دبستانی تنها یک شعر یا سرود نیست،بلکه یار دبستانی هویت جوانان دیروز و امروز ماست.

من به دفعات به این سرود زیبا گوش داده ام،اما هرگز همچون روزی که احمد قابل به روایت خاطراتی از روزهای بند به زمزمه آن پرداخت نگریستم.

حال به یاد آن لحظات و به پاسداشت مردان و زنان آزاده این مرز و بوم عنوان "یار دبستانی" رو برای وبلاگ خود که برای ترویج تفکرات راست قامتان آزادیخواه راه اندازی شده،انتخاب کرده ام.

امیدوارم با مشارکت شما ،دوستان عزیزم بتونم این وبلاگ رو به وبلاگی پر بار و ارزشمند تبدیل کنم.

نوشته شده در  شنبه 1383/12/29  توسط رضا سالیانی  |